روزایی که گذشتند ...
آخرین روز فروردین 1395 هم اومد ...
و تا چشم بهم بزنم اردیبهشت هم تموم میشه و خرداد از راه میرسه و 33 سالگی به نیمه ی خودش نزدیک میشه ....
بد جور به خودم و زندگی وا دادم.... خیلی بد.... فکرشم نمیکردم که بخوام سال جدید و این جوری شروع کنم... به خودم قول دادم که سالِ 95 باید سالِ من باشه و از این رکود چند ساله عبور کنم و به روزای اوج خودم بر گردم ولی خب فروردین و کامل از دست دادم چون همیشه اونجوری نمیشه که ما فکرشو میکنیم و براش برنامه می چینیم... گاهی با خودم فکر میکنم کاش میشد خودم و از بند خانواده رها میکردم ... هوای خونه سنگین شده و پر از افسردگی و غمه ... بوی بهار که نمیده هیچ، کم از خزان نا امیدی هم نداره و تو این فضا سخته که بخوای تغییر کنی و حرف از امید و تازگی بزنی...
خیلی سخته که به روزای خوب جوونی که پر کشیدنو رفتن و تو اصلا متوجه نبودی که داری چه چیزی رو از دست میدی! فکر نکنی ... خیلی سخته بخوای بدون فکر کردن به سن و سالت به آینده فکر کنی ... آینده ای که رو هواست و خودت بهتر از هر کسی این حقیقت تلخ رو میدونی...
و البته این همه ی اون حقیقت تلخ نیست و فقط بخش کوچیکی از اونه .... تنهایی ... عقده ها و حقارت های کوچیک و بزرگ درونم ... نیازهایی که بی جوابند و .... تنهایی
یه موقعی بود که من برای فرار از واقعیت های زندگیم آدما رو از زندگیم میزاشتم کنار و حالا همون ادما منو طرد کردن و غذابی که میکشم بیشتر و بیشتره ...
- ۹۵/۰۱/۳۱
- ۲۶۸ نمایش