آبان هم به نیمه رسید...
هوا کاملا پاییزی شده ... سرد و خشک و البته آلوده... روزهای پاییزی 95 تا الان، طرواتی نداشت و مثلِ من در انتظاره بارونِ... من عاشق پاییزم ... پاییزی که پر باشه از بارون ... امیدوارم که نیمه دوم پاییز روزای بارونیش زیاد باشه ... حالِ من هم بهتر باشه...
صبح با مامان رفتم پیاده روی، با اینکه حوصله نداشتم ولی به خاطرِ دلِ مامان رفتم ...
همسایه رو به رویی هم امروز رفتند و همسایه ی جدید دارن اسباب میارن و مثلِ همسایه ی قبلی یه دختر کوچولو سه ، چهارساله دارن که بابا میگه دخترشون خیلی اجتماعی تر از ندا هستش و پدر مادرش هم مثلِ اینکه جوون تر هستند...
خریدای دیروزم از دیجی کالا ، قبل از اومدن بابا رسید... ولی بر خلاف تصورم دیدن و داشتنشون،شادم نکرد... کتاب بیشعوری خاویر کرمنت هم جز خریدام بود و شروع کردم به خوندنش...
75 روزِ دیگه ... 30 و ... سالگی تموم میشه و من این روزها در سنگین ترین حالتم هستم. عکس هایی که امروز گرفتم رو می دیدم باورم نمیشد اینقدر گرد شده باشم!
ظاهرا همه چیز آروم به نظر میاد ولی من حالم خوب نیست...
- ۹۵/۰۸/۱۴
- ۲۴۲ نمایش