حسِ حوب...
5،6 ساعت دیگه عمو سوار هواپیما میشه و موقتا بعد از 4، 5 ماه دلهره و نگرانی آرامشی کوتاه برقرار میشه... خدا خیلی زیاد هوامو داشت وآقای پدر هم این چند وقت برام سنگ تموم گذاشت و ازم حسابی حمایت کرد و شانس و فرصت دوباره بهم داد ... همون خواسته ی بزرگی که داشتم... امیلی عزیزم هم مثل همیشه بهترین همراه ام بود و هر وقت غم زده و نا امید میشدم بهم دلگرمی و امید میداد و وقتی با اون انرژی فوق العاده مثبت و حسِ قویش می گفت لیلی دلم روشنِ... همه چیز درست میشه ... من هم آروم میشدم و باور میکردم که درست میشه و اوضاع ختم به خیر میشه...
بعد از یکی دو روز استراحت باید بشینم برنامه ریزی کنم و با عزمی راسخ و جدی تر شروعی تازه داشته باشم و تمام تلاشم رو داشته باشم تا هر چه زودتر بتونم ضررهام رو صاف کنم و بدهی ها رو پرداخت کنم و فرصت دوباره ام رو از دست ندم و نهایت استفاده رو داشته باشم.
از سرخوشی های امشبم تماس دو سه ساعت پیش عمو بود، اینکه چقدر از هدایا خوشش اومده و از سلیقه ی من و امیلی تعریف کرد و گفت سلیقمون عالیه و یه تشکر ویژه کرد به خاطر کادو پسر عمه ! از اینکه یادش بودیم و می گفت به بابات گفتم دمه بچه هات گرم که بین فامیل فقط شما ها یاد پرهام بودید... و واقعا شیرینی شنیدن این تعریف ها و تشکرها بسیار لذت خوشایندی هست و خستگی هممون در اومد..
- ۹۶/۰۳/۱۰
- ۲۶۹ نمایش